سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

مُهر بر لب زده

دردی بود رد دل ، ذکری بود بر لب ... گفتم تابدانم تا بدانی ...

ابن شهاب زُهَرى - که یکى از راویان حدیث و از اصحاب حضرت سجّاد علیه السّلام است - حکایت کند:
روزى در محفل و محضر امام زین العابدین علیه السّلام که تعدادى از دوستان و مخالفان حضرت نیز در آن جمع حضور داشتند، نشسته بودم ، که مردى از دوستان حضرت با چهره اى غمناک و افسرده وارد شد، حضرت فرمود: چرا غمگینى ؟ تو را چه شده است ؟
عرض کرد: یاابن رسول اللّه ! چهار دینار بدهى دارم و چیزى که بتوانم آن را بپردازم ندارم ، همچنین عائله ام بسیار است و درآمدى براى تاءمین مخارج آن ها ندارم .
در این هنگام ، امام سجّاد علیه السّلام به حال دوستش گریست ، من عرض ‍ کردم : آقا! چرا گریه مى کنى ؟
حضرت فرمود: گریه آرام بخش عقده ها و مصائب مى باشد و چه مصیبتى بالاتر از این که انسان نتواند مشکلات مؤ منى از دوستانش را برطرف نماید.
در همین بین ، حاضرین از مجلس پراکنده شدند، و مخالفین در حال بیرون رفتن از مجلس زخم زبان مى زدند، که این ها - ائمّه اطهار علیهم السّلام - ادّعا مى کنند بر همه جا و همه چیز دست دارند و آنچه از خدا بخواهند برآورده مى شود، ولى عاجزند از این که بتوانند مشکلى را برطرف نمایند.
آن مرد نیازمند، این زخم زبان ها را شنید و به حضرت عرض کرد: تحمّل این حرف ها براى من سخت تر از تحمّل مشکلات خودم بود.
حضرت فرمود: خداوند، راه حلّى براى کارهایت به وجود آورد، و سپس ‍ امام علیه السّلام به یکى از کنیزان خود فرمود: غذایى را که براى افطار و سحر دارم بیاور، کنیز دو قرص نان خشک آورد.
حضرت به آن دوستش فرمود: این دو عدد نان را بگیر، که خداوند به وسیله آن ها بر تو خیر و برکت دهد، پس آن مرد دو قرص نان را گرفت و رفت .
در بین راه ، به ماهى فروشى برخورد کرد، به او گفت : یکى از ماهى هاى خود را به من بده تا در عوض آن قرص نانى به تو بدهم ، ماهى فروش نیز قبول کرد و یک عدد ماهى به آن مرد داد و در ازاى آن یک قرص نان دریافت نمود.
آن مرد ماهى را گرفت و چون به منزل رسید، خواست ماهى را براى عائله اش تمیز و آماده پختن نماید، پس همین که شکم ماهى را پاره نمود، دو گوهر گرانبها در شکم ماهى پیدا کرد، با شادمانى آن ها را برداشت و شکر و سپاس خداوند متعال را به جاى آورد.
در همین بین ، شخصى درب خانه اش را کوبید، وقتى بیرون آمد، دید همان ماهى فروش است ، مى گوید: هرچه تلاش کردیم که این نان را بخوریم نتوانستیم ؛ چون بسیار سفت و خشک است ، گمان مى کنم در وضعیّتى سخت به سر مى برى ، بیا این نانت را بگیر؛ و ماهى را هم نیز به تو بخشیدم .
پس از گذشت لحظاتى ، شخص دیگرى درب خانه اش را کوبید، و چون درب را گشود، کوبنده درب گفت : حضرت زین العابدین علیه السّلام فرمود: خداوند متعال ، مشکل تو را برطرف ساخت ، اکنون غذا و نان ما را بازگردان ، که کسى غیر ما نمى تواند آن نان ها را بخورد.
و سپس آن مرد گوهرها را با قیمت خوبى فروخت و قرض خود را پرداخت کرد؛ و سرمایه اى مناسب براى کسب و کار و تاءمین مایحتاج مشکلات زندگى خانواده اش تنظیم کرد.(1)

1- بحارالا نوار: ج 46، ص 20، اءمالى صدوق : ص 453، الخرائج والجرائح مرحوم راوندى :ج 2، ص 708، ح 3.
آل البیت


نظر

از امام باقر علیه السلام روایت شده که حضرت فرمود: یونس علیه السلام سه روز در شکم ماهى درنگ کرد و در تاریکى هاى سه گانه - تاریکى شکم ماهى ، تاریکى شب ، تاریکى دریا، ندا در داد و گفت : لا اله الا الله انت سبحانک انى کنت من الظالمین ، آنگاه خداوند دعایش را اجابت کرد و سپس ماهى وى را بر ساحل افکند.


حسین نعمان می گوید : در محضر امام باقر ( ع ) بودم , مسافرى از خراسان که آن راه دور را پیاده طى کرده بود به حضور امام شرفیاب شد . پاهایش را که از کفش درآورد شکافته شده و ترک برداشته بود . گفت به خدا سوگند من را نیاورد از آنجا که آمدم مگر دوستى شما اهل البیت . امام فرمود به خدا قسم اگر سنگى ما را دوست بدارد , خداوند آن را با ما محشور کند و قرین گرداند و هل الدین الا الحب آیا دین چیزى غیر از دوستى است مردى به امام صادق ( ع ) گفت :

ما فرزندانمان را به نام شما و پدرانتان اسم مى گذاریم , آیا این کار , ما را سودى دارد ؟ حضرت فرمودند آرى به خدا قسم : و هل الدین الا الحب مگر دین چیزى غیر از دوستى است ؟

سپس به آیه شریفه :

(( ان کنتم تحبون الله فاتبعونى یحببکم الله )) استشهاد فرمود.

اساسا علاقه و محبت است که اطاعت آور است . عاشق را آن یارا نباشد که از خواست معشوق سربپیچد . ما این را خود با چشم مى بینیم که جوانک عاشق در مقابل معشوقه و دلباخته اش از همه چیز مى گذرد و همه چیز را فداى او مى سازد.


زعفر تا این سخنان را شنید تاج شاهى را از سر بدور افکند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوایف جن را با حربه هاى آتشین برداشت و با عجله بطرف کربلا روان شدند خود زعفر براى طلبه اى از علوم دینیه که در بندى مفصلا شرح حال او را میدهد نقل میکند که وقتى ما وارد زمین کربلا شدیم دیدیم چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشکر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائکه بسیارى را دیدیم که منصور ملک با چندین هزار ملک از یک طرف نصر ملک با چندین هزار ملک از طرف دیگر جبرئیل با چندین هزار ملک و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار ملک و از طرف دیگر اسرافیل ملک ریاح ملک بحار ملک جبال ملک دوزخ ملک عذاب هر کدام با لشکریان خود منتظر اذن و فرمانند.

ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا خاتم همه صف کشیده مات و متحیرند خاتم انبیاء آغوش گشوده میفرماید: ولدى العجل العجل انا مشتاقون ، ولى خامس آل عبا یکه و تنها میان میدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پایان ایستاده پیشانیش شکسته سر مجروح سینه سوزان دیده گریان ، هر نفس که میکشد خون از حلقه هاى زره میجوشد اصلا اعتنایى به هیچیک از ملائکه نمیکند و مرا هم کسى راه نمیدهد که خدمت آنحضرت برسم همانطور که از دور نظاره میکردم و در کار آنحضرت حیران بودم ناگاه دیدم آقا سر غربت از نیزه همه ملائکه بسوى من نظر افکندند و کوچه دادند تا من خودم را خدمت آنحضرت رسانیدم و عرض کردم که من با سى و ششهزار جن آمده ایم تا یارى شما را بکنیم حضرت فرمود زعفر زحمت کشیدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نیست برگردید. گفتم قربانت گردم چرا اذن نمیدهى ؟ فرمود شما آنها را مى بینید ولى آنها شما را نمى بینند و این از مروت دور است . زعفر گفت اجازه بفرما ما همه شبیه آدم میشویم اگر کشته شویم در راه رضاى خدا کشته شدیم حضرت فرمود زعفر اصلا دیگر مایل بزندگانى نیستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم . یعنى زعفر بعد از کشته شدن على اکبر و عباس و قاسم ماندن در دنیا چه فایده اى دارد شما بجاى خود برگردید و بجاى نصرت و یارى من گریه و عزادارى براى من بکنید که اشک عزاداران من مرهم زخمهاى منست .

زعفر میگوید من به امر امام مایوس برگشتم چون بمحل خود رسیدیم بساط عیش برچیدیم و اسباب عزا فراهم آوردیم مادرم بمن گفت پسرم چه میکنى و کجا رفتى که اینطور ناراحت برگشتى گفتم مادر پسر آن پدرى که ما را مسلمان کرد حالش در کربلا چنین و چنانست رفتم یاریش کنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون این بشنید گفت اى فرزند ترا عاق میکنم فرداى قیامت من جواب مادرش فاطمه را چه بگویم ؟

زعفر گفت مادر من خیلى آرزو داشتم که جانم را فداى او کنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بیا من به همراه تو میآیم و دامنش را میگیرم و التماس میکنم شاید اذن بدهد که تو در رکابش شهید شوى ، مادر از پیش و من با لشکریان از عقب بطرف کربلا روان شدیم چون رسیدیم صداى تکبیر از لشکر شنیدیم چون نظر کردیم دیدیم سر آقا حسین بالاى نیزه و دود و آتش از خیام حرم حسینى بلند است مادرم خدمت امام سجاد رسید اذن خواست تا با دشمنان جنگ کند حضرت اذن نداد و فرمود در این سفر همراه ما باشید اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى کنید آنان قبول کردند تا شهر شام با اسراء بودند تا حضرت آنها را مرخص کرد.