سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
مطالب پیشین
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
  • تعداد کل پست ها: 492
درباره
عبد (محمد شکوهی)[1319]

دردی بود در دل . ذکری بود بر لب . افقی بود بر پهنای هستی از دیدگاه یک انسان می خواهد بگوید تا بدانید تا خود نیز بداند که نمی داند.
آرشیو مطالب
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
ابر برچسب ها
علما[137] ، خبری سیاسی[20] ، دلنوشته[15] ، شوخی و طنز[13] ، فضائل[8] ، رذائل[6] ، پزشکی[6] ، عرفان[5] ، علی (ع)[4] ، عایشه[3] ، شیعه[3] ، شعر[3] ، حافظ[3] ، دین ودیانت[3] ، بزرگان[2] ، خدا[2] ، زهرا[2] ، حدیث[2] ، امام حسین[2] ، امیر المومنین[2] ، علماء[2] ، کامپیوتر[2] ، علی(ع)[2] ، فاطمه[2] ، محرم[2] ، مذهبی[1] ، مرضیه[1] ، مسیحیت[1] ، معنوی[1] ، ملک[1] ، مهر بر لب زده[1] ، مولانا[1] ، نظر صوفیه[1] ، نفرین پدر[1] ، نماز[1] ، نور[1] ، هدایت[1] ، ورزشی[1] ، وفات[1] ، وهابی[1] ، یا علی[1] ، یافتن خر[1] ، یونس پیامبر (ع)[1] ، فاطمه زهرا(س)[1] ، غزالى[1] ، عبادت[1] ، عذراء[1] ، کیمیاى سعادت[1] ، گناه[1] ، مادر[1] ، مادر سادات[1] ، مبارکه[1] ، مثنوی[1] ، محدث[1] ، محدثه[1] ، فیلسوف[1] ، قبر[1] ، قرآن[1] ، قسم[1] ، قلب[1] ، قیامعلیه علی(ع)[1] ، کاشف الغطاء[1] ، علمی[1] ، علی[1] ، عرفان دروغی[1] ، عروسی[1] ، عشق[1] ، عقیده[1] ، علامه طباطبایی[1] ، صبر[1] ، صدوق[1] ، صدیقه[1] ، صلاه[1] ، صوفی[1] ، طاهره[1] ، عارف[1] ، عالم بالا[1] ، امیرالمؤمنین[1] ، انتقام[1] ، اندیشه[1] ، بابا طاهر همدانی[1] ، بتول[1] ، بدون شرح[1] ، امام خامنه ای[1] ، امام رضا(ع)[1] ، امام زمان[1] ، آثار بی ایمانی[1] ، آخرین غزل مولانا[1] ، آغاز پیدایش تشیع[1] ، آغاز پیدایش تشیع (2)[1] ، آینده[1] ، ابراهیم خلیل[1] ، احتجاج در پاکستان[1] ، استفتاء[1] ، اسلام[1] ، اشک[1] ، اعتقادی[1] ، ام سلمه[1] ، امام الرئوف[1] ، حدیث کساء[1] ، حرف مردمی[1] ، حسین عباس سجاد[1] ، حضرت عباس[1] ، حضرت عباس(ع)[1] ، حضرت موسی[1] ، حکایات[1] ، خانم[1] ، پیامبر[1] ، پیامبر(ص)[1] ، پیغمبری[1] ، تأمل[1] ، توبه[1] ، تولد[1] ، جبرییل[1] ، جوان[1] ، زکیه[1] ، سال نو[1] ، سخنرانی آقا جان در جمع دانشجویان بسیجی[1] ، سلمان فارسی[1] ، سنی ها[1] ، رهرو آن نیست[1] ، زاهد[1] ، زرتشتیت[1] ، زناشویی[1] ، شعر حافظ[1] ، شمس تبریزی[1] ، شهادت[1] ، شهید مطهری[1] ، شیخ کبیر[1] ، دیانت[1] ، خدای شناسی[1] ، خضر[1] ، خواب خوش[1] ، دروغ[1] ، دریا باش[1] ، دلدادگی[1] ، بهشت[1] ، بهشت فروش[1] ، حجاب[1] ، حدیت[1] ، دینی[1] ، دیوانگی[1] ، راجع به شیطان[1] ، راضیه[1] ، راهنمایی[1] ،

حضرت عبدالعظیم الحسنی(ع) از نوادگان امام حسن(ع) است که با چهار واسطه به ایشان می‌رسد و به همین دلیل وی را «حسنی» نامیده‌اند. وی از دانشمندان شیعه و از راویان حدیث ائمه معصومین علیهم السّلام و از چهره‌های برجسته، محبوب و مورد اعتماد نزد اهل‌بیت(ع) و پیروان آنان بود و در مسایل دین آگاه و به معارف مذهبی و احکام قرآن، شناخت و معرفتی وافر داشت و ستایش‌های ائمه از ایشان تایید چنین مدعایی است.
حضرت عبدالعظیم(ع) در راه ری
زمینه‌های مهاجرت حضرت عبدالعظیم(ع) از مدینه به ری و سکونت در غربت و تحمل شداید را باید در اوضاع سیاسی و اجتماعی آن عصر جستجو کرد؛ خلفای عبّاسی به ویژه متوکّل نسبت به ائمه(ع) و پیروان آنان بسیار بد رفتار بودند و حضرت عبدالعظیم(ع) نیز از این قاعده مستثنی نبود. درچینن شرایطی ملاقات حضرت عبدالعظیم(ع) با امام هادی(ع) بهانه لازم را به متوکل که به دنبال چنین بهانه‌هایی بود داد. وقتی خبر این دیدار به متوکل رسید، دستور تعقیب و دستگیری وی صادر گشت، او نیز برای مصون ماندن از خطر، خود را از چشم مأموران پنهان می‌کرد تا سرانجام به ری رسید و آنجا را برای سکونت انتخاب کرد. به نقلی وی به قصد زیارت مرقد امام‎رضا(ع) و به قولی به دستور امام هادی، خانواده خود را در مدینه گذاشت و از سامرا وارد ری شد و در محله ساریانان و کوی موالی، محل برخورد سه محله ویژه حنفیان، شافعیان و شیعیان در خانه یکی از شیعیان جای گرفت.(دائرة المعارف بزرگ اسلامی)
مسافر ری در کسوت فردی ناشناس
حضرت عبدالعظیم(ع) به صورت یک مسافر ناشناس، وارد ری شد و به منزل یکی از شیعیان رفت،مدّتی به همین صورت گذشت. او در زیرزمین آن خانه به سر می‌برد و کمتر خارج می‌شد، به طور طبیعی در ابتدای امر تعداد کمی از شیعیان او را می‌شناختند اما پس از مدّتی، افراد بیشتری حضرت عبدالعظیم علیه السّلام را شناختند و خانه‌اش محلّ رفت و آمد شیعیان شد. حضرت عبدالعظیم علیه السّلام میان شیعیان شهرری بسیار ارجمند بود و پاسخگویی به مسایل شرعی و حلّ مشکلات مذهبی آنان را برعهده داشت و پس از مدتی محور تجمّع شیعیان و تمرکز هواداران اهل‌بیت(ع) شد. به نقل روایتی که در «مسند عبدالعظیم حسنی» آمده، وی از طرف امام هادی(ع) نیابت و وکالت داشته و در شهر ری، سرپرست شیعیان بوده است.
استادان، شاگردان و آثار حضرت عبدالعظیم(ع)
ابوالقاسم عبدالعظیم(ع) در طول عمر با برکتش از محضر بزرگانی به عنوان استاد بهره‌مند شد که از جمله آنانند؛ شیخ ابراهیم بن ابی محمود خراسانی، شیخ بکاربن حروم کمونه‌ای، عبدالله فاقه (پدر بزرگوارش) همچنین شیخ ابوجعفر برقی، شیخ ابوتراب بن موسی رویانی مازندرانی و سید عبیدالله بن حسین علوی از جمله شاگردان آن حضرت به شمار می‌روند. ایشان همچنین دارای کتب و تألیفاتی نیز بوده که از مهم‌ترین آن‌ها، کتاب «روز و شب» و «خطب امیرالمومنین (ع‌)» را می‌توان نام برد. عده‌ای از بزرگان شیعه و مشایخ حدیث و روایت از وی اخذ حدیث کرده‌اند.نمونه‌ای از اخبار و روایات حضرت عبدالعظیم(ع) به این شکل است، فرمودند: «مؤمن کسی است که هرگاه نیکی کند از عمل خود خوشوقت شود و هرگاه از او عمل بدی سر زد استغفار و بازگشت کند، مسلمان کسی است که مسلمین از دست و زبان او در آسایش به سر برند از ما نیست آن کسی که همسایگان از شرور و فساد آن در امان نباشند.» (عیون الاخبار / باب ما جاء عن الرضا(ع) من الاخبار المجموعه الحدیث) حضرت عبدالعظیم الحسنی از حضرت امام جواد(ع) از پدرش و او از جدش روایت کرده که فرمود: «از حضرت امام صادق(ع) شنیدم می‌فرمود: سرپیچی از فرمان و دستورات و پدر و مادر از گناهان بزرگ است؛ زیرا خداوند «عاق» را ستمگر بدبخت معرفی فرموده و او را به سخت‌ترین عذاب و شکنجه وعده داده است. (علل الشرایع / الباب 229 / الحدیث 2) برای دستیابی به مجموعه احادیث نقل شده توسط حضرت عبدالعظیم می‌توان به مسند حضرت عبدالعظیم نوشته آقای عزیزالله عطاردی مراجعه کرد.



موضوع :


از امام زین العابدین (علیه السلام) چنین روایت شده است:

روزی علی (علیه السلام) به فاطمه فرمود: آیا از پدرت پرسیده ای که در روز قیامت او را کجا دیدار خواهی کرد؟ فاطمه گفت: آری از او پرسیدم و آن بزرگوار فرمود: مرا در کنار حوض کوثر جست و جو کن. گفتم: اگر آن جا نبودید؟ فرمود: زیر سایه عرش الهی که جایگاه ویژه من است. گفتم پدر جان آیا در آن روز همه مردم برهنه اند؟ جواب داد: آری دخترم. پرسیدم آیا همه عریانند؟ فرمود: آری. گفتم: ای وای! ای وای! از برهنگی آن روز در برابر خدای تعالی. پس از اندکی که هنوز در محضر آن حضرت بودم به من فرمود: دخترم، هم اکنون جبرئیل بر من نازل شد و گفت: خدای می فرماید: به فاطمه سلام برسان، بگو: تو از خدایت حیا کردی خداوند هم از تو حیا کرد و وعده داد که در روز قیامت دو حله از نور بر تو بپوشاند.
علی (علیه السلام) رو به فاطمه (سلام الله علیها) پرسید: آیا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره پسر عمویت نپرسیدی؟ فاطمه گفت: در این باره نیز پرسیدم و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ داد: علی (علیه السلام) نزد خدا عزیز و گرامی تر است از این که او را در روز قیامت برهنه کند. (1)

خانه

علی و فاطمه – که درود خداوند بر آن ها باد – از آغاز زندگی مشترک در یک خانه کوچک اجاره ای زندگی می کردند. این خانه در «قبا» یعنی کنار دروازه شهر مدینه بود و به حارثه بن نعمان تعلق داشت. این منزل از خانه پیامبر دور بود و تحمل رفت و آمد در این مسافت دور برای رسول گرامی اسلام که همیشه مشتاق دیدار دختر و دامادش بود، دشوار می نمود. به این دلیل، روزی پیامبر به خانه فاطمه رفت و فرمود: دخترم! قصد دارم تو را در خانه ای به نزدیک منزل خود منتقل کنم تا دیدار تو برایم آسان باشد.
حضرت زهرا (سلام الله علیها) گفت: حارثه چند خانه دیگر هم دارد. با او مذاکره کنید، شاید منزل دیگری در اختیار ما قرار دهد.
پیامبر فرمود: حارثه آن قدر منزل هایش را برای ما تخلیه کرده و همواره خودش از ما دورتر شده است که دیگر از او خجالت می کشم. چنین درخواستی داشته باشم.
هنگامی که این خبر به حارثه رسید، بی درنگ خدمت رسول خدا رفت و گفت: من و تمام دارایی ام در اختیار شما هستیم و اکنون بسیار دوست دارم که بر من منت بگذارید و حضرت فاطمه را به منزل خود من منتقل کنید. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پذیرفت و دخترش را به منزل دیگر حارثه در محله «بنی بخار» که در فاصله نزدیک تری قرار داشت، منتقل ساخت تا این که بعدها خانه ای کنار خانه پیامبر برای آن ها ساخته شد. (2)
فردی از حسین بن روح پرسید: رسول خدا چند دختر داشت؟ پاسخ شنید: چهار دختر. پرسید: کدام یک افضل بودند؟ حسین بن روح گفت فاطمه (سلام الله علیها) از همه فرزندان رسول خدا افضل بود. شخص پرسید: به چه دلیل فاطمه بهتر است حال آن که در میان دختران سنش کمتر بود و کمتر با پیامبر زیسته است؟ حسین بن روح پاسخ داد: به دو دلیل و دو ویژگی که خداوند مخصوص فاطمه کرده بود. اول آن که تنها وارث رسول خدا شد و دوم، نسل و ذریه رسول خدا از اوست و علت این که خداوند این دو فضیلت بزرگ را نصیب او کرد، اخلاص بسیاری بود که خداوند در نیت او سراغ داشت. (3)

پی نوشت ها:

1. محمدحسن حائری یزدی جلوه های تقوا (2)، داستان هایی از زندگانی امام علی و حضرت فاطمه (سلام الله علیهما)، مشهد، آستان قدس رضوی بنیاد پژوهش های اسلامی، 1380، چ 3، به نقل از: بحارالانوار، ج 43، ص 55.
2. میرعلی محمد نژاد، ششصد پرسش و پاسخ پیرامون حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، انتشارات سنا، 1380، چ 1، ص 221.
3. احمد نورائی یگانه قمی، فصایص الصدیقه الزهرا، نشر دارالتقصیر، 1382، چ 1، ص 175.



موضوع :


در کتاب مقتل آل الرّسول حکایت شده است :
روزى یک نفر عرب بیابان نشین به محضر مبارک حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السّلام شرفیاب شد و اظهار داشت :
اى پسر رسول خدا! من دیه کامله اى را تضمین کرده ام ؛ ولیکن از پرداخت آن ناتوانم ، با خود گفتم : بهتر است نزد بخشنده ترین و بزرگوارترین افراد برسم و از او تقاضاى کمک نمایم ؛ و از شما اهل بیت رسالت گرامى تر و بخشنده تر نیافتم .
حضرت فرمود: اى برادر عرب ! من از تو سه مطلب را سؤ ال مى کنم ، چنانچه یکى از آن ها را جواب دهى ، یک سوّم دیه را مى پردازم .
و اگر دوتاى آن سؤ ال ها را پاسخ صحیح گفتى ، دوسوّم آن را خواهم پرداخت ؛ و در صورتى که هر سه مسئله را پاسخ درست دادى ، تمام دیه و بدهى تو را پرداخت مى نمایم .
اعرابى گفت : یاابن رسول اللّه ! آیا شخصیّتى چون شما که اهل فضل و کمال هستى از همانند من بیابان نشین سؤ ال مى کند؟!
حضرت فرمود: از جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود: نیکى و احسانى را که به دیگرى مى کنى ، بایستى به مقدار شناخت و معرفت آن شخص ‍ باشد.
اعرابى عرضه داشت : پس آنچه دوست دارى سؤ ال فرما، چنانچه توانستم پاسخ مى دهم ؛ وگرنه از شما مى آموزم ، و در همه امور از خداوند متعال کمک و یارى مى طلبم .
حضرت سؤ ال نمود: کدام کارها افضل اعمال است ؟
اعرابى پاسخ داد: همانا ایمان و اعتقاد به خداوند سبحان ، افضل اعمال و برترین کارها است .
حضرت فرمود: راه نجات از هلاکت چگونه است ؟
اعرابى در جواب گفت : توکّل و اعتماد بر خداوند متعال ، بهترین وسیله نجات و رستگارى است .
سوّمین سؤ ال این بود: چه چیز موجب زینت مرد خواهد بود؟
اعرابى در پاسخ اظهار داشت : علم و دانشى که همراه با صبر و شکیبائى باشد.
سپس امام حسین علیه السّلام اظهار نمود: چنانچه براى انسان اشتباهى رخ دهد؟
اعرابى گفت : مال و ثروتى که همراه با مروّت و وجدان باشد.
و پس از آن حضرت فرمود:
چنانچه باز هم اشتباه کند؟
اعرابى اظهار داشت : تنها راه نجات او این است ، که صاعقه اى از آسمان فرود آید و او را بسوزاند و نابودش کند.
حضرت در این لحظه تبسّمى نمود و همیانى را جلوى اعرابى قرار داد که در آن مقدار هزار دینار بود؛ و همچنین انگشترش را که نگین آن صد درهم ارزش داشت به اعرابى اهدا نمود و فرمود: اى اعرابى ! این مبلغ را بابت بدهى خود بپرداز؛ و انگشتر را هزینه زندگى خود کن .
و چون اعرابى آن هدایا را گرفت ، از حضرت تشکر و قدردانى کرد و گفت :
اللّهُ یَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ.
یعنى ؛ خداوند متعال مى داند خلافت و رسالت خود را به چه کسانى واگذار نماید.(1)

1-بحارالانوار: ج 44، ص 196، به نقل از جامع الاخبار.



موضوع :


روزى امام حسن مجتبى علیه السّلام در کنار حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ایستاده بود، که یک شکارچى در حالى که بچّه آهوئى را به همراه داشت وارد شد؛ و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! من این بچّه آهو را شکار کرده ام و آن را براى فرزندانت حسن و حسین علیهماالسّلام هدیه آورده ام .
حضرت آن بچّه آهو را قبول نمود و به امام حسن مجتبى علیه السّلام داد و براى شکارچى دعاى خیر نمود.
و پس از ساعتى حسین علیه السّلام آمد؛ و چون دید برادرش با بچّه آهوئى سرگرم بازى است گفت : آن را از کجا آورده اى ؟
جواب داد: جدّم رسول اللّه آن را به من داد.
امام حسین علیه السّلام سریع به سوى جدّش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله روانه شد و اظهار داشت : چرا به برادرم بچّه آهو داده اى و به من نمى دهى ؟!
و مرتّب این سخن را تکرار مى نمود و حضرت رسول نیز او را با ملاطفت و مهربانى دلدارى مى داد، تا آن که حسین علیه السّلام مشغول گریه شد.
ناگاه جلوى مسجد سر و صدائى به پا شد، هنگامى که مشاهده کردند، دیدند که گرگى آهوئى را به همراه بچّه اش آورده است .
همین که نزد حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله رسیدند، آهو با زبان فصیح ، به عربى لب به سخن گشود و گفت : یا رسول اللّه ! من داراى دو بچّه شیرخواره بودم ، یکى از آن ها را شکارچى گرفت و براى شما آورد؛ و این بچّه برایم باقى ماند و خوشحال بودم .
و هنگامى که مشغول شیردادنش بودم صدائى شنیدم که مى گفت :
زود باش ! با سرعت بچّه ات را نزد پیامبر خدا بِبَر، چون حسین علیه السّلام با حالت گریه درخواست آن را دارد؛ و تا قبل از آن که اشک بر گونه هایش جارى گردد، خودت را با بچّه ات باید آن جا رسانى ؛ وگرنه این گرگ تو و بچّه ات را نابود مى کند.
و سپس گفت : یا رسول اللّه ! من مسافت زیادى را با سرعت آمده ام و خدا را شکر مى گویم که پیش از جارى شدن اشک بر صورت مبارک فرزندت حسین خود را به اینجا رسانده ام .
در این هنگام صداى تکبیر از جمعیّت بلند شد؛ و حضرت براى آهو دعا نمود و بچّه اش را تحویل حسین علیه السّلام داد؛ و آن را نزد مادرش حضرت زهرا علیها السّلام آورد و همگى شادمان گردیدند.(1)

1-منتخب طُرِیحى : ص 123، بحارالانوار ، ج 43، ص 312.



موضوع :


ابن شهاب زُهَرى - که یکى از راویان حدیث و از اصحاب حضرت سجّاد علیه السّلام است - حکایت کند:
روزى در محفل و محضر امام زین العابدین علیه السّلام که تعدادى از دوستان و مخالفان حضرت نیز در آن جمع حضور داشتند، نشسته بودم ، که مردى از دوستان حضرت با چهره اى غمناک و افسرده وارد شد، حضرت فرمود: چرا غمگینى ؟ تو را چه شده است ؟
عرض کرد: یاابن رسول اللّه ! چهار دینار بدهى دارم و چیزى که بتوانم آن را بپردازم ندارم ، همچنین عائله ام بسیار است و درآمدى براى تاءمین مخارج آن ها ندارم .
در این هنگام ، امام سجّاد علیه السّلام به حال دوستش گریست ، من عرض ‍ کردم : آقا! چرا گریه مى کنى ؟
حضرت فرمود: گریه آرام بخش عقده ها و مصائب مى باشد و چه مصیبتى بالاتر از این که انسان نتواند مشکلات مؤ منى از دوستانش را برطرف نماید.
در همین بین ، حاضرین از مجلس پراکنده شدند، و مخالفین در حال بیرون رفتن از مجلس زخم زبان مى زدند، که این ها - ائمّه اطهار علیهم السّلام - ادّعا مى کنند بر همه جا و همه چیز دست دارند و آنچه از خدا بخواهند برآورده مى شود، ولى عاجزند از این که بتوانند مشکلى را برطرف نمایند.
آن مرد نیازمند، این زخم زبان ها را شنید و به حضرت عرض کرد: تحمّل این حرف ها براى من سخت تر از تحمّل مشکلات خودم بود.
حضرت فرمود: خداوند، راه حلّى براى کارهایت به وجود آورد، و سپس ‍ امام علیه السّلام به یکى از کنیزان خود فرمود: غذایى را که براى افطار و سحر دارم بیاور، کنیز دو قرص نان خشک آورد.
حضرت به آن دوستش فرمود: این دو عدد نان را بگیر، که خداوند به وسیله آن ها بر تو خیر و برکت دهد، پس آن مرد دو قرص نان را گرفت و رفت .
در بین راه ، به ماهى فروشى برخورد کرد، به او گفت : یکى از ماهى هاى خود را به من بده تا در عوض آن قرص نانى به تو بدهم ، ماهى فروش نیز قبول کرد و یک عدد ماهى به آن مرد داد و در ازاى آن یک قرص نان دریافت نمود.
آن مرد ماهى را گرفت و چون به منزل رسید، خواست ماهى را براى عائله اش تمیز و آماده پختن نماید، پس همین که شکم ماهى را پاره نمود، دو گوهر گرانبها در شکم ماهى پیدا کرد، با شادمانى آن ها را برداشت و شکر و سپاس خداوند متعال را به جاى آورد.
در همین بین ، شخصى درب خانه اش را کوبید، وقتى بیرون آمد، دید همان ماهى فروش است ، مى گوید: هرچه تلاش کردیم که این نان را بخوریم نتوانستیم ؛ چون بسیار سفت و خشک است ، گمان مى کنم در وضعیّتى سخت به سر مى برى ، بیا این نانت را بگیر؛ و ماهى را هم نیز به تو بخشیدم .
پس از گذشت لحظاتى ، شخص دیگرى درب خانه اش را کوبید، و چون درب را گشود، کوبنده درب گفت : حضرت زین العابدین علیه السّلام فرمود: خداوند متعال ، مشکل تو را برطرف ساخت ، اکنون غذا و نان ما را بازگردان ، که کسى غیر ما نمى تواند آن نان ها را بخورد.
و سپس آن مرد گوهرها را با قیمت خوبى فروخت و قرض خود را پرداخت کرد؛ و سرمایه اى مناسب براى کسب و کار و تاءمین مایحتاج مشکلات زندگى خانواده اش تنظیم کرد.(1)

1- بحارالا نوار: ج 46، ص 20، اءمالى صدوق : ص 453، الخرائج والجرائح مرحوم راوندى :ج 2، ص 708، ح 3.
آل البیت



موضوع :


 هَل مِن ناصر یَنصُرنی ?



موضوع :


از امام باقر علیه السلام روایت شده که حضرت فرمود: یونس علیه السلام سه روز در شکم ماهى درنگ کرد و در تاریکى هاى سه گانه - تاریکى شکم ماهى ، تاریکى شب ، تاریکى دریا، ندا در داد و گفت : لا اله الا الله انت سبحانک انى کنت من الظالمین ، آنگاه خداوند دعایش را اجابت کرد و سپس ماهى وى را بر ساحل افکند.



موضوع :


حسین نعمان می گوید : در محضر امام باقر ( ع ) بودم , مسافرى از خراسان که آن راه دور را پیاده طى کرده بود به حضور امام شرفیاب شد . پاهایش را که از کفش درآورد شکافته شده و ترک برداشته بود . گفت به خدا سوگند من را نیاورد از آنجا که آمدم مگر دوستى شما اهل البیت . امام فرمود به خدا قسم اگر سنگى ما را دوست بدارد , خداوند آن را با ما محشور کند و قرین گرداند و هل الدین الا الحب آیا دین چیزى غیر از دوستى است مردى به امام صادق ( ع ) گفت :

ما فرزندانمان را به نام شما و پدرانتان اسم مى گذاریم , آیا این کار , ما را سودى دارد ؟ حضرت فرمودند آرى به خدا قسم : و هل الدین الا الحب مگر دین چیزى غیر از دوستى است ؟

سپس به آیه شریفه :

(( ان کنتم تحبون الله فاتبعونى یحببکم الله )) استشهاد فرمود.

اساسا علاقه و محبت است که اطاعت آور است . عاشق را آن یارا نباشد که از خواست معشوق سربپیچد . ما این را خود با چشم مى بینیم که جوانک عاشق در مقابل معشوقه و دلباخته اش از همه چیز مى گذرد و همه چیز را فداى او مى سازد.



موضوع :


زعفر تا این سخنان را شنید تاج شاهى را از سر بدور افکند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوایف جن را با حربه هاى آتشین برداشت و با عجله بطرف کربلا روان شدند خود زعفر براى طلبه اى از علوم دینیه که در بندى مفصلا شرح حال او را میدهد نقل میکند که وقتى ما وارد زمین کربلا شدیم دیدیم چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشکر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائکه بسیارى را دیدیم که منصور ملک با چندین هزار ملک از یک طرف نصر ملک با چندین هزار ملک از طرف دیگر جبرئیل با چندین هزار ملک و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار ملک و از طرف دیگر اسرافیل ملک ریاح ملک بحار ملک جبال ملک دوزخ ملک عذاب هر کدام با لشکریان خود منتظر اذن و فرمانند.

ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا خاتم همه صف کشیده مات و متحیرند خاتم انبیاء آغوش گشوده میفرماید: ولدى العجل العجل انا مشتاقون ، ولى خامس آل عبا یکه و تنها میان میدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پایان ایستاده پیشانیش شکسته سر مجروح سینه سوزان دیده گریان ، هر نفس که میکشد خون از حلقه هاى زره میجوشد اصلا اعتنایى به هیچیک از ملائکه نمیکند و مرا هم کسى راه نمیدهد که خدمت آنحضرت برسم همانطور که از دور نظاره میکردم و در کار آنحضرت حیران بودم ناگاه دیدم آقا سر غربت از نیزه همه ملائکه بسوى من نظر افکندند و کوچه دادند تا من خودم را خدمت آنحضرت رسانیدم و عرض کردم که من با سى و ششهزار جن آمده ایم تا یارى شما را بکنیم حضرت فرمود زعفر زحمت کشیدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نیست برگردید. گفتم قربانت گردم چرا اذن نمیدهى ؟ فرمود شما آنها را مى بینید ولى آنها شما را نمى بینند و این از مروت دور است . زعفر گفت اجازه بفرما ما همه شبیه آدم میشویم اگر کشته شویم در راه رضاى خدا کشته شدیم حضرت فرمود زعفر اصلا دیگر مایل بزندگانى نیستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم . یعنى زعفر بعد از کشته شدن على اکبر و عباس و قاسم ماندن در دنیا چه فایده اى دارد شما بجاى خود برگردید و بجاى نصرت و یارى من گریه و عزادارى براى من بکنید که اشک عزاداران من مرهم زخمهاى منست .

زعفر میگوید من به امر امام مایوس برگشتم چون بمحل خود رسیدیم بساط عیش برچیدیم و اسباب عزا فراهم آوردیم مادرم بمن گفت پسرم چه میکنى و کجا رفتى که اینطور ناراحت برگشتى گفتم مادر پسر آن پدرى که ما را مسلمان کرد حالش در کربلا چنین و چنانست رفتم یاریش کنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون این بشنید گفت اى فرزند ترا عاق میکنم فرداى قیامت من جواب مادرش فاطمه را چه بگویم ؟

زعفر گفت مادر من خیلى آرزو داشتم که جانم را فداى او کنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بیا من به همراه تو میآیم و دامنش را میگیرم و التماس میکنم شاید اذن بدهد که تو در رکابش شهید شوى ، مادر از پیش و من با لشکریان از عقب بطرف کربلا روان شدیم چون رسیدیم صداى تکبیر از لشکر شنیدیم چون نظر کردیم دیدیم سر آقا حسین بالاى نیزه و دود و آتش از خیام حرم حسینى بلند است مادرم خدمت امام سجاد رسید اذن خواست تا با دشمنان جنگ کند حضرت اذن نداد و فرمود در این سفر همراه ما باشید اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى کنید آنان قبول کردند تا شهر شام با اسراء بودند تا حضرت آنها را مرخص کرد.



موضوع :


پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
سه چیز فراموشی را از بین می بردو حافظه می آورد:
1.تلاوت قرآن
2.مسواک زدن
3.روزه گرفتن


موضوع :


<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز


ثبت دامنه رایگان | افزایش پیج رنک گوگل | انجمن حسابداری