سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
کتاب خانه ی بی فرش - مُهر بر لب زده
صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | پروفایل مدیر | ارتباط با مدیر

فرزند علامه امینی می گوید: یازده ساله بودم که به همراه پدرم به کاظمین رفتم، قصدشان این بود که در آن جا کتاب خانه ی سادات حیدری را از نزدیک ببینند. کتاب خانه در حسینیه ای قرار داشت. اتاق بسیار بزرگی بود پر از کتاب، دور و بر اتاق از سه جهت قفسه بود، از زمین تا سقف.
من دیدم فرشی در بساط نیست و همه جا پر از خاک است. ایشان آمدند کنار ایوان و عبایشان را فرش کردند روی زمین ولباس ها را روی آن گذاشتند و شال خود را باز نموده و چند مرتبه وسط اتاق به روی زمین کشیدند تا چهره ی حصیری پیدا شد، آن را تکاندند و روی زمین پهن کردند و برآن نشستند.فرمودند: بیا، پس چرا نمی آیی؟ گفتم: آقا این جا که فرشی نیست، همه اش خاک است. فرمودند: اگر بخواهی این طوری زندگانی کنی چیزی به دستت نمی رسد. اگر می خواهی ادب در زندگانی داشته باشی باید این ها برایت مطرح نباشد


به قلم: عبد (محمد شکوهی) نظر فراموش نشود!! : نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت مُهر لب زده برای محمد شکوهی محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک مُهر بر لب زده مجاز می باشد.

ثبت دامنه رایگان | افزایش پیج رنک گوگل | انجمن حسابداری